«مریم حیدرزاده در آئینه ای شعر»
بعد دیدار تو:»
تو مثل راز پائیزی و من رنگ زمســــــــــــــتانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب، نمیدانم
تو دریای ترینـــی، آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری، اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمان مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطــره های پاک بارانم
نمیدانم چی باید کرد با این روح آشـــــــــــفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو مثل مرز احساس قشنگ و دورونامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت روبه پایانم
تو مثـــــــل مرهمی بر بال بیجان کبوتر ها
و من هم یک کبوتر تشنه ای باران درمانم
بمان یکشــــــــــــب کنار لحظه های بیقرار من
ببین با تو چی رویائیست رنگ شوق چشمانم
تو فکر خواب گلهای که یک شب باد ویران کرد
و من خواب تورا می بینم و لبخـــــــــند پنهانم
تمام آرزو هایم زمانی ســـــــــــــــــــــبز میگردد
که تو یک شب بگویی، دوستم داری تو، میدانم
غروب آخر شـــــــــعرم پراز آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم ترا هرگز نرنجانم
عاطفه تنهاست بین آدمها:»
چقدر فاصله اینجاست بین آدم ها
چقدر عاطفه تنهاست بین آدمها کسی بحال شقایق دلش نمیسوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
زمهربانی دلها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست بین آدم ها کسی به نیت دلها دعا نمیخواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
غریب گشتن احساس درد سنگینیست
و زندگی چی غم افزاست بین آدم ها
چی ماجزای عجیبیست این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواست بین آدمها
و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز و مهر و تمناست بین آدمها به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها
چشمانت:»
هوا تر است برنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشـــمانت
بگو چوقت دلم را زیاد خواهــــــــــی برد؟
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
دلم مسافرتنهای شهر شـــب بوهاست
کهمانده در عطش کوچه های چشمانت
تو هیچ وقت پس از صــبر من نمی آیی
در انتظار، چه خالیست جای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پائیز
تو و نیامدن و عشـــــوه های چشمانت
این روزا:»
این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه
درد تمام عاشقان پای کسی نشستنه
این روزا دردعاشقان فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستارگی یه کم ستاره چیدنه
این روزا آسمون ما پراز شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز درین خانه خالیه
این روزا کار آدما دلای پاکه بردنه
بعدش اورا گرفتنو به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما در انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانه اش از هم خبرنداشتنه
این روزا سهم عاشقان حسرت و بی وفائیه
جرم تمام شان فقط نداشتن دارائیه
این روزا فرش کوچه ها در حسرت یک عابره
هرجا یکی منتظر ورود یک مســـــــــــــــافره
این روزا هیچ مســـــــافری برنمیگردد بخانه
چشمان خسته تا ابد به درب بســته میمانه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزاندنه
خلاصه ای حرف همه پر زدن و نماندنه
این روزا جرم عاشقان شهر دل را فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
این روزا اشک ما فقط چاره ای بی قرارئیه
تنها پناه آدما عکسای یادگارییه
این روزا دوستای خوبم مرا فراموش میکنن
دلای پاک و ساده را فدای مردم میکنن
این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره
کمتر می بینی کسی را که تا ابد منتظره
گلهای سرخ عاطفه:»
امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست
رویای او غم از دل من پاک کرده است
اندوه دوری از تپش یک نگاه ناز
دل را به رسم عاطفه نمناک کرده است
رفتی و کوچه های غریبانه ای زمان
دریک سکوت خسته و معصوم مانده اند
گلهای سرخ عاطفه هم بی حضور تو
در گرد باد حادثه مظلوم مانده است
یادت بخیر دسته گلی از صداقتت
در لابلای شهر وجودم نشسته بود
دست مرا به رسم وفاسبز می فشرد
دستت اگر چه از غم یک عمر خسته بود
عطر عبور آبی ات از کوچه باغ عشق
گلبوته های یاد مرا ناز میکند
نیلوفر غریب نگاهت از آسمان
چشمان انتظار مرا باز میکند
نقاشی نگاه صمیمانه ات هنوز
مانده میان یاسمن آرزوی من
چشمان تو خلاصه ای اوج پرنده هاست
و قصه ایست از عطش جستجوی من
شهر عشق:»
برای چندمین باز ار تو گفتم، که شهر عشق تو پایان ندارد
بیادت هست زخمی بر دلم هست، که جز لبخند تو درمان ندارد
کنار پنجره تنهای تنها، میان هاله ای ازغم نشستم
تو آرایشگر چشمان موجی، و من زیبائیت را میپرستم
میان کوچه باغ سبز یادت، ترنم های سرخ آرزو بود
و در ایوان چشمت یک پرستو، همیشه بادلم در گفتگو بود
تو چون یک واژه ای نیلوفری رنگ، میان دفتر دل ماندگاری
اگر شهر نگاهت فرصتی داشت،