تبليغاتX
تنهای را دوست دارم -

تنهای را دوست دارم

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم

من می توانم می شود آرام تلقین می کنم

  با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم 

با آن اتاق خویش را بیهوده تزئین می کنم

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم 

شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شوم

فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین 

خود را برای درک این صد بار تسحین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود 

وقتی عروسی می کند آن می کنم این می کنم

خوابم نمی اید ولی از ترس بیداری به زور 

با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین میکنم

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است

از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت 

حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب نه باران نه مرد تنهایم و این دائمی ست 

اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم یا باز هم نقش شکستی تلخ را

در خاطرات سرخ خود با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی نه خواستی سهمت شوم 

این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم 

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

 

عاشقانه

فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت

مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...

شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم .... و بابقچه خاکستری   

خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم  

 درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست.....

گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش

گام هایم  می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ......

دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است

که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که 

چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟

وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجیدروزی

تو را درخلوتم بپذیرم... بیگانه ای بودی هم قفس شده با من... برای

خود عالمی داشتی دورترازستاره های دوردست... درسرزمینی که

به روح من راهی نداشت... وناگهان ترادرروح خود احساس کردم ...



در هرکلامت صدای لغزیدن بهارروی تن یخ زده ی دشت زمستانی

شنیده می شد...تو بهارم شدی...بهار با تو جان گرفت ... تابستان

با بودن تو هست شد ... پاییزچشمان هفت رنگش را از تو گرفت و

زمستان نجابت کوهستانهای پر برفش را... تو برایم فرشته ـ عشق

شدی ولی تو خیانت کردی و رفتی... تو قلبم را خرد کردی ووجودم

را سوزاندی ..
.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  |