تبليغاتX
تنهای را دوست دارم -

تنهای را دوست دارم

آنکه دلم را برده خدایا زندگیم را کرده تبه کو؟

 

 هم نفسم کو ؟ انکه نگاهش روز من از غم کرده سیه کو؟...

بی خبر ماندی ز حالم و آنچه آمد بر سر من

عشق تو آخر به طوفان می دهد خاکستر من

شعله عشق تو آخر در دلم بالا گرفته

سینه مالامال آتش ... غم  وجودم را گرفته....

 

مسافری خسته ام که بار سفر را به ناکجا آباد ذهنم بسته ام...دلم پر از گلایه هاست  .نمی دونم از کی و از چی ..اما خسته ام حتی از همین گلایه ها...از انتظار چهر ه ای عاری از غم  روبروی آینه ها....

دفتر خاطراتم سر رسیدی  است  که با بهار پارسال شروع شد و حالا برگهای پایانیش رسیده....

این دفتر اونقدر پره از غصه هام وعقده های دلم....عقده هایی که هرگز سر واشدن ندارن.... و دلم می سوزه که چه روزایی به غم گذشت....چرا؟ ....

وقتی برم دفتر خاطراتمو برای تو می ذارم....

حالا تو خلوتم پرنده پر نمی زنه/////

و به شب گریه هام ستاره ای سر نمی زنم....

تنهای تنها....دل بریدم از تمام زندگی....

بی هیچ وابستگی آماده سفری نا خواسته می شم...نمی دونم کی؟ نمی دونم به کجا اما می دونم که نزدیکه....یه حسی بهم می گه....چمدوناتو ببند دختر باید بری....

امیدوارم توی این دفتر خاطراتم که اگه با هر کسی هم چند رنگ بودم .... وقتی نوبت نوشتن توی اون می شد  و با هاش عین کف دست ساده و صادق بودم....هیچ برگی نباشه که  از شکستن دلی  حکایت کنه....

یا اگه هست ...برگهای بعدیش از آشتی بگه....

اما اگه ناخواسته و ندونسته ازم رنجیدی منو ببخش.....دوست ندارم کینه ای بدرقه راهم  باشه....

برام دعا کن

 

این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان

بمان با من بمان...!

میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نمانده ام!

وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو!

در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میایی میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...!

حال تو بگو از هر آنچه میخواهی ...! که باشم ...! که نبودنهایم را در این ...! در این تنهایی تو به جستجو نشیتنم را ...! تو بگو! تنها تو بگو...! بخواه چیزی بخواه ...! این هیچ نخواستن های تو دل مرا عجب میشکند ... خرد میکند ...! له می کند ... ! بگو با من از من با من از خود با من از ماندن بگو...!

با من از شمارش نفسهایت ...!

به نام افریننده ی گیتاره عشق

 

 

میدونم .. میدونم بی تو میمونم  .

 

 شعر تنهایی و رفتن تورو باید خودم بخونم ، دوباره دله من گرفته !!. جای خالی تو بغضی تو

 

گلوم گذاشته که نمیذاره حرف بزنم . اصلا جای خالیه تو بغضمو شکسته ، ......!!!

 

 راه تو دوره ،  دل من پره درده .، خونه عشقمون خیلی سوت و کوره .  غباره  بی کسی  همه

 

جا رو پر کرده ، اگه نمونی قصه مون دیگه تمومه...؟!

 

مسافر دله من ، اگه یه روزی بارتو بستی و رفتی از دلم . یادت بمونه که یه تنهای بی کس از تو

 

میخونه .  رویاهاش با تو قشنگه . شباش با تو مهتابیه  . اسمون ابری براش قشنگتر از طلوع ا

 

فتابه اگه تو باهاش باشی !

 

دوباره دلم گرفته ، پره بی قراریم " اخه اگه رفتی من ازت عکسی ندارم "که اگه دلم گرفت

 

ببینمش ،  باز بشه دلم  ،  شاد بشه دلم  ، بخندم و خوشحال بشم.!

 

من بهت یه قول میدم که تا ابد برای تو بمونم فکر نکن یه ادعاست!  نه!؟  این یه تعهد .!

 

گفته بودم که من باهات میمونم :   ولی تا کی خودم نمیدونم.  اما الان میخوام بهت بگم که خیلی

دوستت دارم

 

اما من به همین که بگم میخوام تا ابد یاد تو باشم و باشم به یادت منو کافیه وبسه . چون میدونم

 

نمیتونم با تو باشم تا اخرش. اما میتونم که دوستت داشته باشم و تو بشی گل سرسبد خاطره

 

هام؟؟!!

 

اگه پیش تو باشم و  برای خودم اواز بخونم ،  توی رویام ساز بزنم  ، اما تو در کنارم باشی

 

مطمئنم که صدام میرسه به ماه  . عشق من به تو بیشتر از این حرفا ست ...  .... ....

 

اما بدون اگه رفتی من نمیگم چرا رفتی ؟ اما قصه مون به نظرت تموم میشه  ؟  یا اصلا این

 

قصه نیست یه سرابه  یا نه  یه خوابه ؟! شایدم یه رویا . اما نه این یه گذره زندگی  ....

حسش میکنم.

 

 

 

گرمای دستاتو حس کردم این دیگه رویا نبوده .!خوب میدونم که همش حقیقته.

 

یه کمی که دور و ورت رو خوب نگاه کنی می بینی که انگار اومده،خوبم اومده   ، به هر جایی که سرک می کشی بودنش را با تمام وجود حس می کنی،رد پاشوتوی هرکوی وبرزنی می بینی،هوا هم لبریزه از عطر حضورش،خلاصه اینکه شهر من پذیرای خانم بهاره(شاید هم اقا بهار ولی مادر بزرگ من همیشه تو قصه هاش می گفت خانم بهار)

راستی دلت چطوره؟!!بهاری شده نمی خوای اونو مهمون دلت کنی،فکر کنم وقتشه،بجنب ممکنه دیر بشه،هر روز که بگذره دیگه بر نمی گرده،من که می خوام شروع کنم،باید از یه جایی شروع کنم اول از خودم..........

قبل از هر چیزی باید دلمو خونه تکونی کنم.گرد غبار کینه و کدورت وزشتیها رو ازش بگیرم.مثل ایینه تمیزش کنم وبهش جلا بدم.

همیشه موقع بهار که میشه گلهای بنفشه ، زنبق ، شب بو .......... زینت بخش خونه هامونه ، دل کوچولوی منم طلب گل می کنه می خوام گلهای همیشه بهار عشق و محبت و دوستی توش بکارم .خدا کنه این گلها همیشه شاداب و بهاری باشن و طعم خزان رو نچشن.

راستی به این فکر کردین الان بهترین موقعیت برای شاد کردن انسان های دیگست .من تنها چند تا رو می تونم شاد کنم وتو به تنهایی چند تا؟ شاید به نظرمون خیلی کم باشه اما وقتی من و تو ما بشیم  می تونیم شادی رو به خونه دل ادمای زیادی ببریم. وقت زیادی نداریم یه چشم بهم بزنیم سال ۸۵ هم تموم می شه.

(راستی من دو سه هفته هست با یه دست فروش کتاب اشنا شدم دعا کنید قصه زندگیشو برام تعریف کنه تا تو کامنت بعدی بیارم . یه مقداری واسه من تعریف کرده جالبه..........)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  |