تبليغاتX
تنهای را دوست دارم -

تنهای را دوست دارم

سالهاست که در انتظار آمدنش چشم به در دوخته ام

سالهاست که دلم سکوت کرده و هم صحبتی جز او نمی خواهد

سالهاست که چشمانم نمی بینند   نور چشمانم  سالهاست که از دو دیده ام رفته اند

سالهاست که دستانم گرمی دستانی را حس نمی کنند

سالهاست که دستانم یخ زده اند     دستانم سالهاست که گرمای وجودشان را از دست داده اند

سالهاست که لبانم لبخندی بر خود ندارند  لبانم سالهاست که لبخند خود را از دست داده اند

سالهاست که این صدای عاشقانه به خاطر رفتنش سکوت را به آغوش کشیده

سالهاست که گونه هایم در حسرت آخرین بوسه ایی که بر آنها نهاد  گل گرفته اند و می سوزند

بر سرخی گونه هایم منگر و مگو که تو زیبا و شادانی  این سرخی از سرخی بوسه اوست که بر

گونه هایم نهاد و آتش عشق وجودم را شعله ور کرد .

کجاست ؟ بگویید بیاید و ببیند که هنوز گونه هایم همچون شقایق های وحشی دشت کویر  از عشق او

سوزان و سرخند .

دلم همچون دل شقایق غرق خون است. بر دلم منگر و مگو که دلی داری سرخ و آتشین خوشا به حالت

بر دلم بنگر و بگو   ای عاشق دل خسته  کجاست این معشوقه تو که این چنین با دلت کرده و رفته.

بگویید بیاید که گل صبر طاقت من همچون لاله پر پر دشت پرپر شده

بگویید که او برای من همچون یاس های پیچ امین الدوله ایست که مدتها عطر تنش ماندگار است .

بگویید دلم برای بوییدن عطر تنش بی قرار است .

کجایی ای محبوب من کجایی؟

کجایی که بیایی و ببینی که چه کردی

که چگونه با رفتنت مرا در حسرت یک دم  دوباره دیدنت گذاشتی

کجایی که ببینی همچون شمعی ذره ذره آب می شوم  و می سوزم

می سوزم  در ظلمت شب بر سر راه آمدنت همچنان می سوزم  مبادا که  در دل  سیاهی شب بیایی و 

راه  را نشناسی

من ...

من برای دیدن دوباره تو  هنوز نفس می کشم

پس برگرد

برگرد و مگذار که این نفس کشیدنم بیهوده باشد

برگرد که هر دم و بازدمم بدون تو همچون تیرهای زهر داریست که بر پیکره وجودم فرود می آیند

بگو با غم نبودنت چگونه سر کنم

بگو بدون گرمی دستانت چگونه سر کنم

بگو چشمانم بدون نور وجود تو چگونه سر کنند

سایه سنگین نبودنت هماره با من است و همچنان با خنده ای تلخ آواز نبودنت را سر می دهد

شکسته و نالا نم برگرد و بگذار دوباره بلند شوم

چشمانم مسافت ها و مسافت ها را می پیماید که شاید اثری از تو ببینند

چشمانم خسته اند   برگرد

دستانم سالهاست به دنبال گرمی دستانت می گردند

دستانم خسته اند    برگرد

دلم سالهاست به دنبال صدای آشنای دلت می گردد

دلم خسته است      برگرد

گوشهایم سالها و سالهاست برای شنیدن صدای تو منتظرند

گوشهایم خسته اند    برگرد

جسم بی روحم سالهاست به دنبال آغوش گرم تو می گردد

جسمم خسته است      برگرد

روح سر گردانم سالهاست که می گردد  سالهاست که بر جسم خسته ام باز نگشته و همچنان به دنبال

نیمه گم شده اش می گردد.

روحم خسته است        برگرد

بر گرد و بیا جانی تازه بر این وجوده خاک گرفته ام بدم

                                                                       برگرد...

کاش وسعت قلبم را می دانستی

کاش عمق دوست داشتنم را می دانستی

کاش میدانستی که چقدر در دریای عشق تو فرو رفته ام

کاش دستان بی جانم را می گرفتی و مرا بر روی امواج آرام و زیبای دریای عشقت آرام

میدادی

کاش می توانستی این را از چشمانم بخوانی که آنگونه عاشقم که دیده گانم تاب نگاه کردن

آن دو چشم

مخمل گونه ات را بیش از چند دم ندارند

کاش می توانستی صدای طپش های قلبم را به هنگام دیدنت بشنوی

کاش می توانستی سرخی گونه های گر گرفته از بوسه هایت را ببینی

کاش می توانستی لرزش لبان بی جانم را هنگامی که می خواهند از تو برای تو سخن بگویند

را ببینی

کاش می توانستی التهاب و بی قراری گوشهایم را به هنگام سخن گفتنت ببینی

کاش می توانستی سردی دستانم را که دستان گرمت را فریاد میزنند حس کنی

کاش می توانستی صدای ناله ها و گریه های قلبم را به هنگام رفتنت بشنوی

کاش می توانستی پرواز آرام و سبک جانم  به هنگام به آغوش کشیدنت را ببینی

کاش می دانستی که بودن با تو و حس کردن حظور سبزت را در کنار خود به تمام خوبی های

دنیا ترجیح می دهم

 

دوباره در بهبهه تهاایی و سکوت ا ز پستوی دل خا طرات را مرور میکنم.به کلمه ای عجیب

ا ما دوست دا شتنی بر می خورم عشق.

سا لها بو دکه یادم رفته بود عشق یعنی چه و در خلوت سکوت به آ ن ا ندیشیدم.

و با لبان خا موش خواندم عشق را و در نگاه خسته ا م اشک جا ری شد.

گویی قلبم ا ز تپش ایستا د.گویی برگ ها از صدای عشق خشکیدند.

گویی سکوت کو چه های تنها یی لب گشود و گفت عشق مرگ است.

گویی ما هی ها با زبا ن بی زبا نی گفتندعشق نه .

گویی عشق کا بو سی بود برای پنجره ها و ترنم با ران را میسو زاند.

گویی عشق آفتا بی بود سو زا ن. سو زا ن تر از جهنم.

سعی کردم بفهمم عشق چیست؟

در آ سمان بی کسی ها به دنبا ل ستا ره ای گشتم تا برایم بگو ید عشق چیست.

ولی ستاره ها با شنیدن ا ین کلمه سو سو کنا ن به من علامت دادند.که پیششا ن نروم.

من خسته جا ن با تمام نا امیدی و ا ندوه راهی بی پا یا ن دل به دریا زده

به سراغ ما ه رفتم.و به او گفتم عشق چیست؟

گفت قصه دلتنگی ما هی سفید برای د ر یا ست.

قصه زنبق سفید توی کوه ها ست.

قصه د لد ا دگی و د لوا پسی هاست...

قصه ا شک بچه ها تو کو چه هاست..

خلا صه اینو برات بگم عشق فنا ست..

حالا فهمیدم چرا وقتی به ستا ره گفتم عشق چیستنو رشو از دست د ا د.

چرا وقتی به سنگ گفتم عشق چیست آ ب شد...

ولی من نه نه نه دیگه گول نمی خورم...

من دیگه نمی خوا م وجودم پر بشه از ا ضطراب و دلهره برای عشق.

من میخوام عا شق نشم با خودم عهد کردم که ا صلا عا شق هیشکی نمیشم.

چون میدونم ا گه عا شق بشم به غم زنبق سفید...ما هی تنها..ستا ره بی سو.گر فتار میشم.

دفتر خا طرات دلمو بستم وا ز اون کلمه عشق رو پا ک کردم.

و سعی کردم اونو فرا موش کنم.انگار که اصلا نمیدونم معناش چیه.

روزها گذشت در پی گذر ا ین روزها.چشمم به ا لهه ای ا فتا د که گویی معنای زندگی بود.

گویی شوق نفس کشیدن و دلیل ما ند ن بود.

و هر روز که ا ز فراق ا و میگذشت زندگی برا یم تنگتر میشد.

هر چه سعی کردم با خود کنا ر بیایم و شوق وصا ل ا لهه را ا ز خود برانم نشد.

گویی شوق وصا ل عجیب در د لم رخنه کرده بود

سعی کردم از محبوب دوری کنم.سر به کوه گذاشتم و خو ا ستم مدتها از آ دمها جدا با شم.

ولی نتو ا نستم ا ین درد ر ا تحمل کنم .

دوبا ره خواستم سری بزنم به آسمان.وبه پیش ما ه رفتم .

تا شاید از او نشان مر حمی بگیرم..

به او گفتم ای ما ه مرا چه شده که شب و روز.. اشک و لبخند..تنها یی و شادی.

همه و همه برا یم بی معنا شده ا ند.

ماه مکثی کرد و گفت اگر دو باره به پستوی دلت بروی

و در دفتر خا طرا تت نا م عشق را دو با ره بنویسی دو با ره خندان میشوی..

پسره با حقه بازی و کلا شی تموم تو نست دل دختره رو به دست بیا ره.

آخه دختره خیلی ثروتمند بود ولی پسره نه .پسره فقط ا ونو واسه ثر و تش می خواست .

یه روز از رو زا پسره با هزار دوز و کلک دل دختره رو بدست آورد و با هاش ا ز دواج کرد.

پسره خواست از همون اول نا رو بزنه و بهش بگه دوسش نداره و فقط پو لشو می خوا د.

ولی تو مرام و معرفت دختره مو ند .و هر روز اسیر و اسیر تر میشد .

تا اینکه پسره خواست نقششو عملی کنه ولی به هر دری می زد با مهر بونی و صفای دختره رو برو میشد.

پسره یه روز از رو زا بهش گفت میخوام یه وا قعیتی رو برات بگم .من از ما ل دنیا هیچی ندارم.

هدفمم از ازدواج با تو فقط ثر وتت بود نه خودت.

دختره بغضی کرد و گفت . میدونم ولی می دونی که من دو ست دارم.و چون دو ست دارم می بخشمت.

یه روز پسره بهش گفت اگه تو راست میگی منو دوست داری با ید تموم دارایتو بدی به من .

دختره لبخندی زد و گفت دا را یی چیه زندگیم ما ل تو .

روز ها گذشت پسره دید داره کم کم اسیر خوبی های دختره میشه خواست از خودش دو رش کنه بهش گفت

تو هنوزم منو دوست داری دختره گفت آره این چه حرفیه می زنی.پسره گفت اگه بگم چشا تو به من بده

 میدی ؟

دختره گفت آره اگه تو بخوای جو نمم میدم.

پسره با تمام بی رحمی چشای دختره رو در آ ورد . با خو دش گفت با این کا رم دختره دیگه منو

نمی تونه ببینه

تا منو با مهربو نیاش ا سیر خو دش کنه .. ولی با زم نشد .........

یه روز پسره بی رحمی رو به آخر رسوند و بهش گفت اگه یا دت با شه تو تمام ثر و تتو به من د ا دی

و الان هیچی نداری.اینطور نیست؟ دختره آره عزیزم .

پسره گفت پس من حالا ارباب تو هستم و بهت دستور میدم تو قصرم کار کنی.

دختره با تمام و جود قبو ل کرد .

یه روز پسر ه بهش گفت می دونی که من خیلی تنهام اخه تو که چشات نمی بینه میخوا م دو باره

 از دواج کنم.

دختره گفت اشکالی نداره به شرط اینکه بزاری پیشت بمو نم .

یه روز تو رو زای سرد زمستون تو یه برف شدید و یخبندون پسره با نها یت شرم به دختره گفت

دیگه از دستت خسته شدم برو از قصر من بیرون .دختره گفت تو این زمستون کجا برم؟من که جز تو

کسی رو ندارم

پسره با نهایت بی رحمی گفت اگه دو سم داری چرا بخا طر من نمیری؟

دختره قبول کرد و از قصر رفت.چند روزی گذشت.........

به پسره خبر رسید جنا زه دختره رو در حا لی که یخ زده پیداش کردن.

پسره وقتی رفت روی جنازه یخ زده دختره . یهو چشمش به مشت گره شده دخترک او فتاد که تو سرما

 یخ زده بود .

انگاری تو مشتش یه چیزی بود.با سختی و قتی مشت دختره رو وا کرد تو ش یه دست نو شته بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  |