مهتاب شبهای رویایی من ، شبهای تار و بی پایان مرا با کلامت و وجودت
روشنی بخشیدی و
اینک رو به افول گذارده ای . زندگی من بدون وجود تو فقط یک سراب
است ، سراب ...
من هرگز تحمل شنیدن نوای جدایی را ندارم . به خدا سوگندت می دهم که
اگر عزم جدایی کردی
این راز را هر چه سریعتر آشکار کن تا شاید بتوانم درد دل خود را التیام
بخشم
مگذار چون یوسف گمگشته همچنان در وادی عشق بی پایان تو سرگردان
بمانم . آرزو داشتم تو با آن لب خندانت که نمونه ای از عشق تو بود و با نگاه
پر امیدت که نمونه ای از پاکی قلبت
بود ، شعله ی درخشان آتش عشق مرا که از دلم بر می خاست ، بر دل
بنشانی وبرای ابد حفظ
کنی تا حرارت عشق من مانع نفوذ عشق دیگران گردد
اما واقعیت زندگی من همین است .فرصتی نیست . دیگر خیلی دیر است .
خیلی دیر
اما همیشه می خواستم بدانی در رویاهایم برایت زنگی ساخته بودم که فقط و
فقط تو لایق آن بودی!!!
حتی با هجوم طوفان سکوت و نیستی در زندگی من ، هرگز ذره ای از
عشق بی پایان من نسبت
به تو کاسته نشده است . برای اولین و آخرین بار می گویم

